ما با خود وعده کرده ایم...
که در خیس ترین صبحی که در آن خورشید نقشی نخواهد داشت...
زیر چتری که بر سقفش هزاران قطره از باران ...
و بارانی که هزاران بوسه به آن بدهکاریم...
به دیدار هم برویم...
و اینک من مانده ام و رد پایی از تو ...
که باران آن را هم با خود می شوید و پاک می کند...
من میمانم و خاطراتی از تو که گاه شک می کنم.
در خواب بوده ام یا که بیدار...
و این رویا خواهد ماند...
رویایی که می تواند شیرین باشد و گاه تلخ...
ما را در سایت ای نوشته روی قلبم نام تو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 13